هر چند از زمان وقوع اين رويداد و انتشار مقاله ياد شده مدت زمان نسبتا زيادي ميگذرد اما شايد ديدگاه جالب و قابل توجه نويسنده آن، ارزش نگاه دوباره به مسئله را داشته باشد.
اين مقاله را براي ارائه كلاس پوششهاي خبري ترجمه كردم –البته نه به طور كامل؛ تا حدي كه موضع نويسنده را مشخص كند.

اين عكس را از يك نقاشي ديواري در ميدان ونك گرفتم. اين نقاشي با توجه به رنگهاي آرامش بخشي كه در آن به كار رفته است، تصوير رويايي و خوشايندي به نظر ميرسد. پيام آن كه با قرار دادن يك آپارتمان چهارطبقه در كنار مناظر طبيعي قصد القاء پيوندي ميان زندگي شهري و طبيعت را دارد، نيز پيام زيبايي است.
اما به عقيده من يك نكته يا بهتر ميگويم يك انديشه –شايد نا خود آگاه- در پس نقاشي ياد شده نهفته است.
اين تصوير، دو مرد را كه پسران كوچك خود را بر دوش گرفتهاند و در جادهاي زيبا قدم ميزنند، نشان ميدهد؛ در حالي كه زني از پنجره آپارتمان خود در حال تكان دادن يك قالي است و حضور يك جنس مونث در اين تصوير، تنها محدود به همين زن است.
در واقع، نقاش زن را در چهارچوب خانه و در حال انجام وظايف خانهداري به تصوير كشيده است و مردان وپسران را در حال رفتن به به دامان طبيعت به منظور تفريح!
به نظر ميرسد پيام پنهان اين تصوير در همين حضور جنس مونث در خانه و جنس مذكر در بيرون از خانه نهفته است.
به اعتقاد من اگر در نقاشي ياد شده خانوادهاي متشكل از پدر، مادر، دختر و پسر –كه شايد بتوان آن را خانوادهاي نمادين ناميد- به تصوير كشيده ميشد، قابل پذيرشتر بود.