تبليغاتX
ارتباطات و توسعه - معرفي و نقد كتاب "ما چگونه، ما شديم"

 

 

معرفي كتاب

كتاب "ما چگونه، ما شديم" اثر دكتر صادق زيباكلام در چاپ دوم  داراي 478 صفحه است كه 343 صفحه آن به متن كتاب اختصاص دارد و مابقي را ضمايم تشكيل مي‌دهند.

نام كامل كتاب عبارت است "ما چگونه، ما شديم؟ ريشه يابي علل عقب ماندگي در ايران به انضمام نقدها ونظرها".

چاپ دوم اين كتاب را انتشارات روزنه در سال 1385 به بازار روانه كرده است.

دكتر زيباكلام كتاب خود را به ابوحامد امام محمد غزالي "كه درد احياء شريعت رسول الله (ص) در سينه داشت" و به شهيدان ابراهيم همت و حسين خزاري "كه به همه تحليل‌ها خنديدند" تقديم كرده است.

كتاب، داراي شش فصل است كه عبارتند است: از كجا شروع كنيم، ايران چگونه جايي است، از صعود تا نزول: 1800-1000 (1200-400 هجري)، تاثير هجوم قبائل بر ساختار نهادهاي اجتماعي ايران، خاموش شدن چراغ علم ، شرق و غرب: تماس يا تقابل.

اين كتاب همچنين داراي دو بخش مقدمه نويسنده به چاپ دوم و پيشگفتار مولف است.

دكتر زيباكلام پس از اتمام فصل شش كتاب، نامه خود به شوراي‌عالي ستاد انقلاب فرهنگي را آورده است كه در بردارنده پيشنهاد وي مبني بر ارائه دو الي سه واحد درسي يراي بررسي علل عقب ماندگي ايران در دانشگاه‌هاست.

وي از صفحه 352 به بعد ضمائم چاپ دوم را ارائه داده است. نويسنده كتاب در بخش ضمايم، نقدهاي وارد شده بر كتاب و پاسخ خود به نقدها را به چاپ رسانده است. 

 

كتاب چه مي‌گويد؟

دكتر زيباكلام در بخشي از كتاب خود تحت عنوان "مقدمه:طرح صورت مسئله" آورده است: "بحث پيرامون مقوله عقب‌‌ماندگي (يا به اصطلاح مودبانه‌تر توسعه‌نيافتگي) به هيچ روي موضوع جديدي در ايران نيست. مي‌توان گفت كه ايرانيان براي نخستين بار در قرن نوزدهم بود كه به تدريج دريافتند جامعه‌شان داراي كاستي‌هاي بنيادي است. اگر چه آنان از اين كاستي‌ها به تعبير امروزي آن به‌ نام عقب‌ماندگي يا توسعه‌نيافتگي نام ‌نمي‌بردند، اما نتيجه يكسان بود. آنان- يا صحيح‌تر گفته باشيم معدودي از ايرانيان-دريافته بودند كه در جامعه‌شان تغيير و تحولاتي مي‌بايستي صورت مي‌گرفته كه نگرفته است. لذا از همان ابتدا كه درك عقب‌ماندگي صورت گرفت، به موازات آن هم فكر از ميان بردن آن به وجود آمد. آنچه كه باعث به وجود آمدن اين ادراك گرديد تماس با مغرب‌زمين و آگاهي از تمدن آن بود".

وي مي‌افزايد: "براي نسل‌هاي اوليه ايرانياني كه به تدريج در قرن نوزدهم با جهان بيرون از ايران آشنا مي‌شدند تفاوت‌ها ميان جوامعي كه در آن زندگي كرده بودند با جوامع جديدي كه با آنها آشنا مي‌شدند آنچنان از هر لحاظ فاحش وعميق بود كه نوعا آنان را به تحير و شگفتي مي‌انداخت".

نويسنده تاكيد مي‌كند: "نسل بعدي يك گام به جلوتر رفته و متوجه شد كه زيربناي آن همه ترقي و پيشرفت استفاده از علوم و دانسته‌هاي مدرن مي‌باشد. نسل بعدي به تدريج متوجه اين واقعيت شد كه اروپا را فقط علم و دانش و صنعت، كتاب و چاپ و راه‌آهن نيست كه از ايران متمايز  كرده است. از ديد آنان، آنچه كه غربيان را موفق ساخته بود و از ايرانيان كاملا متمايز، در نهادهاي اجتماعي و شيوه حكومت خلاصه مي‌شد".  

وي سپس به توضيح عصري مي‌پردازد كه در آن نگرش به غرب  "بر خلاف گذشته كه در بستري از تحسين و غبطه فرو رفته بود به تدريج سرشار از نكوهش و مذمت شد". نويسنده، اين نگرش را متاثر از تفكرات چپ مي‌داند كه در اوايل قرن بيستم به ايران وارد شد و پس از فروپاشي ديكتاتوري رضاشاه در قالب حزب توده ايران در ميان تحصيل‌كردگان، روشنفكران و اقشار مدرن جامعه گسترش يافت.

در اين شرايط "بر خلاف عصر مشروطه، غرب براي روشنفكران جديد ايران ديگر آن مدينه فاضله و الگو و سرمشق نبود. غرب ديگر مترادف با ترقي، تجدد و آزادي نبود...ترقي غرب به استعمار، تجدد و و پيشرفت آن به استثمار و دموكراسي آن به زعم استالين و حزب توده به تجاوز و سركوب ملل تحت ستم تقليل يافت".

در چنين شرايطي پاسخ به اين پرسش كه چه چيزي اسباب ترقي غرب و تسلط آن  بر ايران را فراهم كرده است؟ تنها يك پاسخ داشت: سرمايه‌داري و استعمار.

البته "اين پاسخ بيشتر از شهريور 1320 به اين طرف بود كه در ايران رواج يافت."  نويسنده سپس به ارائه پاسخ‌هايي كه پيش از اين زمان به پرسش دليل عقب‌ماندگي ايران داده مي‌شد، پرداخته است.

مهمترين اين پاسخ‌ها عبارتند از: حضور نهاد مذهب(اسلام يا هر دين ديگري)و روحانيون در صحنه سياسي و اجتماعي، حمله اعراب به ايران و چيرگي دين اسلام،حكومت شاهان قاجار و سلطه خارجي‌ها بر شئونات كشور، فقدان ارتش و قواي انتظامي مدرن و با ديسیپلين، عدم تبديل فئوداليزم به سرمايه‌داري و فقدان انقلاب صنعتي در ايران.

دكتر زيبا كلام در ادامه به بيان نارسايي‌هاي اين پاسخ‌ها از منظر خود مي‌پردازد.

در اين بخش، مهمترين نكته‌اي كه وي بر آن تاكيد مي‌كند فرضيه توطئه و مقبوليت و رواج گسترده آن در بين مردم و حكومت‌گران ايران است كه در اين مورد مي‌نويسد: "بر طبق اين فرضيه، كمتر پديده سياسي و اجتماعي را مي‌توان پيدا نمود كه بر اثر تباني و توطه‌چيني قدرت‌هاي خارجي و دست‌هاي پنهان آنان (مستقيم يا توسط ايادي يا عواملشان) به وجود نيامده باشد. بسياري از ايرانيان هر پديده‌اي را كه مطابق انديشه يا منافعشان نباشد به دست‌ها و سياست‌هاي مرموز مخالفين و دشمنانشان نسبت مي‌دهند".

به زعم نويسنده كتاب، حداقل بخشي از نگرشي كه استعمار را عامل عقب‌ماندگي ايران مي‌داند از اين فرضيه نشات گرفته است.

آنچه اساس كتاب "ما چگونه، ما شديم" را شكل مي‌دهد مخالفت با چنين ديدگاهي است. دكتر زيباكلام، ورود استعمار غرب به ايران (و به‌طوركلي شرق) را معلول عقب‌ماندگي اين مناطق مي‌داند و نه برعكس. وي در كل كتاب خود تلاش مي‌كند عواملي را كه به توسعه‌نيافتگي كشورهاي شرقي (به‌ويژه كشورهاي اسلامي و ايران) انجاميد را در درون خود اين كشورها جستجو كند.

هر چند نويسنده بر اين نكته صحه مي‌گذارد كه ورود استعمار به كشورهايي چون ايران باعث ناتوان‌تر شدن اين كشورها شد اما يكي از پرسش‌هاي اساسي وي از خود و خوانندگان كتابش اين است كه " چطور شد استعمار به ايران [يا به طور كلي شرق] آمد و توانست آن را به زير مهميز خود بكشد اما ايرانيان هرگز به اين فكر نيافتند كه بروند انگليس يا فرانسه را به استعمار خود درآورند؟"

وي حضور سلاطين و رجال وابسته به استعمار در حكومتهاي گذشته ايران را معلول شرايط سباسي، اجتماعي و فرهنگي جامعه و ركود كامل علمي درآن تلقي مي‌نمايد.

دكتر زيباكلام تاكيد مي‌كند: "قبل از آنكه استعمار پاي به ايران بگذارد، چراغ علم قرنها بود كه در ايران خاموش گشته بود" و اين امر را نيز معلول تحولات دروني جامعه ايران مي‌داند.

وي فصل نخست كتاب خود را به نقد ديدگاه ماركسيستي در تبيين پديده عقب‌ماندگي در جامعه‌اي همچون ايران و بيان مشكلات و نارسايي‌هاي آن اختصاص مي‌دهد.

نويسنده در فصل دوم به توضيح شرايط جغرافيايي و آب و هوايي اين كشور و تاثيري كه بر شرايط فرهنگي، اجتماعي و سياسي ايران برجاي گذاشته است، مي‌پردازد و به‌ويژه بر نقش اين عوامل در عقب‌ماندگي ايران تاكيد مي‌كند.

وي در فصل سوم كتاب "ما چگونه، ما شديم"، ضمن ترسيم چهره ايران قبل از حمله قبايل آسياي ميانه و بيان پيشرفت‌هاي آن، به تبيين دلايل حمله قبايل مذكور و تاثير اين امر بر توسعه‌نيافتگي ايران، مي‌پردازد.

با وجودي كه در فصل سوم تاثيرات حمله قبايل مختلف به ايران مورد بررسي قرار گرقته است اما به دليل اهميت تاثيري كه اين امر بر ساختار نهادهاي اجتماعي ايران بر جاي گذاشته است، دكتر زيباكلام فصل چهارم كتاب خود را به مبحث ياد شده اختصاص داده است. وي همچنين به شباهت‌هاي موجود بين پادشاهي قبايل آسياي ميانه و حكومت قاجار اشاره مي‌كند.

فصل پنجم كتاب "ما چگونه، ما شديم"، از يك سو به بيان نحوه پيدايش و خصوصيات عصر رونق علمي در كشورهاي اسلامي از جمله ايران مي‌پردازد و از سوي ديگر زمينه‌‌هاي افول و انحطاط اين عصر و به عبارت ديگر خاموشي چراغ علم را در كشورهاي مذكور بررسي مي‌كند. دكتر زيباكلام به اين منظور، نگاه مبسوطي به شرايط دروني كشورهاي اسلامي مي‌افكند. نويسنده، همچنين بخشي را، به آغاز افول جريان تعقل در ايران اختصاص مي‌دهد. وي ادامه جريان خاموشي علم تا اواسط قرن نوزدهم را نيز پي مي‌گيرد.

فصل ششم و پاياني كتاب به تبيين چگونگي رابطه شرق و غرب در طول تاريخ اختصاص يافته است.دكتر زيباكلام موقعيت اقليمي اروپا و تاثيري را كه اين امر بر پيشرفت كشورهاي اروپايي و همچنين روابط آنها با شرق گذاشته است، توصيف مي‌كند. يكي ديگر از مباحثي كه در اين بخش مورد توجه وي قرار گرفته است، جنگ‌هاي صليبي و تاثيرات بلند مدت آن است. همچنين چگونگي موفقيت و تسلط اروپا در دريا و تاثيري كه اين امر بر پيشرفت كشورهاي اروپايي گذاشت نيز از ديگر موضوعات  فصل پاياني كتاب است.

 

نقد و نظر

همانگونه كه دكتر زيباكلام، خود در مقدمه كتابش تاكيد مي‌كند فرظيه توطئه در ميان ايرانيان طرفداران زيادي دارد. بسياري از ما در تحليل‌هاي خويش، به ويژه در مورد مسائل تاريخي، به اين فرضيه متوسل مي‌شويم و آگاهانه يا ناآگاهانه نقش مردم ايران را در حوادث و وقايع اجتماعي و سياسي ناديده مي‌گيريم يا كمرنگ جلوه مي‌دهيم و براي هر مسئله‌اي يك عامل خارجي مي‌يايبم. حتي اگر بسيار منصف باشيم در نهايت، غير از دست ايادي استكبار، به نقش دولت‌مردان نالايق ايراني نيز معترف مي‌شويم.  

از همين روي نگارش كتابي كه هدف نويسنده آن مخالفت با چنين ديدگاهي است از ارزش و اهميت قابل توجهي برخوردار است. يافتن عوامل داخلي براي حوادث و اتفاقات تاريخي تلاش ارزنده‌اي است و از اين منظر اقدام دكتر صادق زيباكلام في‌نفسه قابل تقدير است.

با اين حال اثر وي مانند هر كتاب ديگري داراي نكات منفي و مثبتي است.

 

نكات مثبت

كتاب "ما چگونه، ما شديم"  از متن روان و ساده‌اي برخوردار است و خواننده عادي به راحتي مي‌تواند مباحث كتاب را درك كند.

دكتر زيباكلام هر چه را مي‌خواهد بگويد به خوبي بيان مي‌كند و براي خواننده نكته ابهامي باقي نمي‌گذارد.

وجود چندين نقشه در كتاب براي درك بهتر خواننده از موقعيت جغرافيايي ايران و مباحثي كه در اين رابطه در كتاب مطرح مي‌كند از ديگر نكات مثبت كتاب است.  

 

نكات منفي

كتاب دكتر زيباكلام داراي اشكلاتي نيز هست. برخي از انتقاداتي كه از سوي كارشناسان و پژوهشگران به اين اثر وارد شده است عبارتند از: نداشتن تئوري، عدم ارائه تعريفي از عقب‌ماندگي، مشخص نبودن محدوده جغرافيايي، محيط ‌زيست‌گرايي و غسل تعميد استعمار.        

در زير به اشكلاتي كه از نظر من در اين اثر ديده مي‌شود مورد اشاره قرار مي‌گيرد:

  1. هر چند دكتر زيباكلام، نقش بيگانگان تحت عنوان غربيان و استعمارگران را در عقب‌ماندگي ايران رد مي‌كند اما يكي از نكات اصلي كه كتاب بر اساس آن شكل گرفته نقش بيگانگان ديگري در طول تاريخ اين كشور است؛ بدون آنكه دليل سيطره يافتن آنان بر ايران و نقش ايرانيان در اين امر را به خوبي تبيين كند. در اين ميان بيش از همه بر نقش نخستين اقوام خارجي كه بر ايران تسلط يافتند يعني فبايل ترك آسياي ميانه تاكيد مي‌كند كه به زعم وي يكي از دلايل زيربنايي آغاز عصر افول تمدن ايراني و اسلامي است. وي همچنين به نتايج حمله مغولان و تيمور لنگ مي‌پردازد. تاكيد نويسنده بر نقش بيگانگان بر توسعه‌نيافتگي ايران به حدي است كه گاه به نظر مي‌رسد اصلي‌ترين دليل اين امر را، همين عامل مي‌داند.
  2. يكي از انتقاداتي كه از سوي منتقدان به كتاب "ما چگونه، ما شديم" وارد شده غسل تعميد استعمار است اما حتي مي‌توان از اين هم فراتر رفت و گفت به‌گونه‌اي تطهير و غسل تعميد غرب نيز دراين اثر ديده مي‌شود. براي مثال مي‌توان به چگونگي توصيف وي از دوران فئوداليسم در غرب اشاره كرد. دكتر زيباكلام تنها نكات و نتايج مثبت اين دوران را ارائه مي‌دهد و نكات منفي رابطه بين فئودال‌ها و رعيت را كه در داستان‌ها و فيلم‌هاي سينمايي ساخته شده به دست خود غربيان نيز نشان داده مي‌شوند و بيان‌كننده رنج و محنت رعاياي تحت و تسلط فئودال‌هاست،  ناديده مي‌گيرد. درست است كه كتاب "ما چگونه، ما شديم" در مورد فئوداليسم يا تاريخ اروپا نيست كه نويسنده موظف باشد كليه ويژگي‌هاي اين دوران را توصيف كند اما به‌ نطر مي‌رسد هنگامي كه نويسنده تا لین حد به نكات مثبت فئوداليسم پرداخته است مي‌توانست حداقل در پاورقي يكي از صفحات كتاب خود توضيح مختصري در مورد وجوه منفي اين پديده نيز ارائه دهد چرا كه وي در برابر آن دسته از خوانندگاني كه اطلاعاتي در مورد دوران فئوداليسم ندارند و تصويري كه با خواندن كتاب در ذهن آنان نقش مي‌بندد، مسئول است. (يا مي‌توان به عنوان مثال ديگري برای غسل تعمید غرب، به پالاگراف پاياني صفحه343 مراجعه كرد كه برتري و تسلط غرب را بر شرق طبيعي جلوه مي‌دهد).
  3. هر چند استعمار هيچ‌گاه به صورت مستقيم براي مثال مانند آنچه در هند رخ داد بر ايران تسلط نيافت اما به نظر مي‌رسد، هيچ عقل سليمي نمي‌تواند تاثيرات منفي  فرايندي را كه تحت عنوان استعمارنو تبيين شد، در تشديد توسعه‌نيافتگي اين كشور نفي كند.  دكتر زيباكلام نيز در مقدمه كتاب خود صراحتا پديده استعمار را از نظر اخلاقي ناشايست مي‌داند و بر اين امر نيز صحه مي‌گذارد كه ورود استعمار به ايران نه تنها كمكي به بهبود وضعيت آن نكرد بلكه اين كشور را ناتوان‌تر ساخت. وي همچنين در پاسخ‌هايي كه به منتقدان كتاب "ما چگونه، ما شديم" داده است تصريح مي‌كند كه قصد جانبداري و دفاع از غرب را ندارد. با وجود اين هنگامي كه خواندن كتاب به پايان مي‌رسد، نوعي تصور جانبداري نويسنده از غرب و توجيه استعمار در خواننده ايجاد مي‌شود (حداقل چنين ذهنيتي براي من به عنوان يكي از خوانندگان شكل گرفت). شايد اين تصور ناشي از پديده‌اي باشد كه دكتر زيباكلام خود آن را "حس غرب‌ستيزي" مي‌نامد و معتقد است بر مبناي اين حس، هر فردي كه غرب را عامل عقب‌ماندگي ايران نداند به طرفداري از غرب متهم مي‌شود. اما به اعتقاد من در مجموع، ادبيات به كار رفته دركتاب "ما چگونه، ما شديم؟" به ويژه در فصل‌هاي پاياني، باعث مي‌شود تصور طرفداري نويسنده از غرب در ذهن خواننده شكل بگيرد. ادبيات فصل پاياني -كه به نقش آب و هواي معتدل اروپا، پيشرفت صنعت كشتيراني دركشورهاي اين قاره و سپس توضيح دلايل برتري غرب بر شرق اختصاص دارد- به نوعي استعمار را امري اجتناب‌ناپذير نشان مي‌دهد. به نظر مي‌رسد قطعيت و جزميتي كه در رد تاثیر غرب بر عقب ماندگی کشورهای آسیایی به ويژه در فصل پاياني کتاب وجود دارد همان نكته‌اي باشد كه باعث ايجاد ذهنيت طرفداري نويسنده از غرب و توجيه استعمار از سوي وي مي‌شود.
  4. در اين كتاب بر عامل آب و هوا به عنوان يكي از عوامل توسعه‌‌نيافتگي ايران بسيار تاكيد مي‌شود به‌گونه‌اي كه در نهايت يكي از دو عاملي است كه بيش از همه در دهن خواننده باقي مي‌ماند. هر چند شرايط آب و هوايي بر فرهنگ و تمدن يك جامعه تاثير مي‌گذارد اما به نظر مي‌رسد تاكيد بيش از حد بر آن باعث كمرنگ شدن توجه به عامل انساني مي‌شود. ضمن آنكه نويسنده مي‌توانست چگونگي و چرايي ورود قوم آرايي به فلات ايران و انتخاب اين منطقه به عنوان سكونت‌گاه خويش را به‌صورت مختصر توضيح دهد تا نقش عامل انساني بيشتر مورد تاكيد قرار گيرد.
  5. در فصل پنجم كتاب (خاموشي چراق علم) نوعي تناقض ديده مي‌شود.نویسنده از سويي در بخش "نحوه پيدايش و خصوصيات عصر طلايي رونق علمي تمدن اسلامي" به كسب علم و دانش از سوي مسلمين و تاثير آن در شكل‌گيري عصر طلايي مي‌پردازد و از سوي ديگر در بخش‌هاي مربوط به افول عصرطلايي نقش اين امر را در انحطاط تمدن اسلامي بيان مي‌كند.  
  6. يكي از اشكلاتي كه مي‌توان در كتاب ياد شده ديد اين است كه نويسنده با قطعيت بسياري بر مواضع خود پا مي‌فشارد و ساير تحليل‌ها را رد مي‌كند به‌گونه‌اي كه هيچ امكاني براي ساير تئوري‌ها در نظر نمي‌گيرد.
  7. در كل، كتاب دكتر زيباكلام چهره‌اي به خود مي‌گيرد كه در اصطلاح به آن ژورناليستي گفته مي‌شود.در كتاب وي جاي تئوري و نظريه‌پردازي كمابيش خالي است. همچنين نويسنده از برخي از مباحث بدون توسل به تحليل و بيان علمي  گذر مي‌كند براي مثال در جايي از كتاب(ص224) مي‌نويسد "شواهد تاريخي في‌‌الواقع بيشتر مبين نظر رنان است تا صفا" ولي هيچ اشاره‌اي به چيستي اين شواهد تاريخي نمي‌كند.

 

              

              

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386ساعت 12:7 توسط سارا اسلامی |